بسم الله الرّحمن الرّحيم
الحمد لله ربّ العالمين والصّلاة والسّلام على رسوله محمّد وآله الطّاهرين

خداى ـ تبارك و تعالى ـ مى فرمايد: «وَ مَآ أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلاَّ بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ فَيُضِلُّ اللَّهُ مَن يَشَآءُ وَ يَهْدِى مَن يَشَآءُ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ»(1)؛ «و ما هيچ پيامبرى را جز به زبان قومش نفرستاديم تا [حقايق را] براى آنان بيان كند، پس خدا هركه را بخواهد بى راه مى گذارد و هركه را بخواهد هدايت مى كند و اوست ارجمند حكيم».
چنان كه در آيه خوانديم، تمام پيامبران و رسولان همزبان قوم خود بودند؛ زبان گفتار و زبان درك، بدين معنا كه با زبان مادرى و زبان درك و فهم قوم خود سخن مى گفتند تا به دور از هر ابهام و ايهامى آنچه برعهده داشتند به انجام رسانند و بدين ترتيب حجت را بر همگان تمام كردند، باشد كه «...لِّيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَن بَيِّنَةٍ وَيَحْيَى مَنْ حَىَّ عَن بَيِّنَةٍ...»(2)؛ «تا كسى كه [بايد] هلاك شود، با دليلى روشن هلاك گردد، و كسى كه [بايد] زنده شود، با دليلى واضح زنده بماند».

آنچه رسولان براى مردم مى آوردند، تماما آموزه هايى بود با منشأ آسمانى كه راهنماى شئون زندگى فردى، اجتماعى، سياسى، اقتصادى، فرهنگى و اخلاقى آحادمردم بود.
آنان افزون بر اين ويژگى برجسته، يعنى همزبانى، مى بايست براى ابلاغ رسالت الهى، از اخلاق نيكو و ديگر صفات والا، از جمله: بردبارى، شكيبايى، دلسوزى و مهرورزى برخوردار مى بودند كه در غير اين صورت، به هدف مقدس خود دست نمى يافتند و رسالتى كه به دوش داشتند، به انجام نمى رسيد. خداى متعال در اين باره خطاب به نبى مكرم اسلام، حضرت محمد بن عبداللّه صلى الله عليه و آله مى فرمايد: «...وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ...»(3)؛ «و اگر تندخو و سنگدل بودى قطعا از پيرامون توپراكنده مى شدند».
رسولان الهى به بيان نيك و بد بسنده نمى كردند، بلكه در مقام حق پويى و حق گويى، با ستمگران و جباران در تقابل بوده، با توكل بر خدا استوار و پاى ورز، به ايفاى مسئوليت مى پرداختند، اما همان گونه كه از سوى خدا مأمور بودند، حتى با دشمنان خدا رفتارى نرم داشتند و دمى از زنهار دادن به آنان كوتاهى نكردند، به اين اميد كه به راه راست و به حيطه بندگى خدا گسيل شان دارند، اما دريغا كه دل هاى سياه دنياپرستان و حاكمان خدا ستيز، چنين قابليتى نداشت. مؤيد اين بيان، سخن خداى مهربان است كه خطاب به حضرت موسى و هارون عليهماالسلام فرمود: «اذْهَبَآ إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى * فَقُولاَ لَهُ قَوْلاً لَّيِّنًا لَّعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشَى»(4)؛ «به سوى فرعون برويد كه او به سركشى برخاسته، و با او سخنى نرم گوييد، شايد كه پند پذيرد يا بترسد».
چنين تعاملى با امت و حتى حاكمان سفاك، تنها و تنها به اين جهت بوده تا مبادا كسى بدون دليل و حجت و شناخت بماند، كه سنت الهى اين گونه بوده و هست كه همگان آگاهانه به ورطه هلاكت در افتند يا به رستگارى ابدى نايل آيند. پس از عصر رسولان و امامان معصوم ـ كه درود خدا بر آنان باد ـ مصلحانى بوده اند كه مردم را نسبت به بيراهه پويى و انحراف هشدار داده، آنان را به سوى شاهراه سعادت فرا خوانده اند.
هر يك از اين مصلحان راهى را براى تحقق هدف انسان ساز و ظلم ستيز خود برگزيده و به اقتضاى زمان و مكان به گونه اى عمل كرده اند و البته در راه خدا و انجام وظيفه از ملامت هيچ ملامتگرى نهراسيده اند. اين خط به روزگاران گذشته محدود نبوده كه تا به امروز و تا واپسين روز حيات اين خاكدان استمرار داشته و خواهد داشت.
سرآمد اين مصلحان، عالمان وارسته اى هستند كه قرآن كريم در تعريف و توصيف شان مى فرمايد: «...إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَـؤُا»(5)؛ «از ميان بندگان خدا تنها دانايانند كه از او مى ترسند».
گروه عالمان كاملاً به مسئوليت خود آگاهند و هر سستى را در ايفاى وظيفه ناروا مى دانند، چه اين كه مخاطبان اين آموزه امام صادق عليه السلام مى باشند كه فرمودند: «لأحملن دنوب سفهائكم على علمائكم؛(6) قطعا گناه نادان هايتان را متوجه دانايانتان مى دانم».
وانگهى اگر چنين هشدارى هم از امام صادق و همانند آن از ديگر معصومين صادر نمى شد، علماى خداترس هرگز از روشنگرى و راهنمايى و بازشناساندن حق از باطل دست نمى كشيدند. به عنوان مثال انسانى نابينا در معرض خطر سقوط در گودال قرار دارد، حال اگر فرد برخوردار از نعمت بينائى او را در چنان وضعيتى ببيند، بى درنگ به يارى اش شتافته او را متوجه خطر پيش رويش كرده، از آن نجاتش مى دهد، بدون اين كه كه كسى او را تهديد كند و اين حالت، برآمده از پاكى نهاد است.
عالمان نيز از اين قاعده مستثنا نيستند، چرا كه مى بايست نادانان را از سقوط در  پرتگاه هاى بلا و ظلم رهايى بخشند.
به گواهى تاريخ، عالمان در راه انجام رسالت خود و مسئوليتى كه امام صادق عليه السلام به دوش آنان گذاشته اند، و نيز حفظ اسلام و مكتب اهل البيت عليهم السلام از تمام هستى حتى جان خود گذشتند كه به عنوان مثال مى توان از شهيد اول و شهيد ثانى نام برد. به يك سخن، زبان، قلم، دانش، اعتبار اجتماعى و ديگر اختصاصات اين بزرگان در راه نجات جامعه بشرى و درهم كوفتن شوكت جباران به كار گرفته شده است.
كتابى كه در پيش رو داريد، بخشى از سخنرانى هاى مرجع عالى قدر مرحوم آية اللّه العظمى حاج سيد محمد حسينى شيرازى قدس سره است؛ همو كه عمر پر بركت خود را صرف بيدار كردن امت اسلامى از خواب غفلت نمود و به هر مناسبت و نشستى خطر دشمن جرار و بى رحم را به آنان يادآورى مى كرد. او همانند پدران و اجدادش شجاعت و مقاومت در برابر بدعت و بدعتگذاران را از نيايَش حضرت سيدالشهدا عليه السلام به ارث برده بود. ميرزاى شيرازى (جد مادرى اش و بزرگ اين خاندان) بى باك و با توكل بر خداى بزرگ در برابر وادادگى ناصرالدين شاه قاجار و طرح استعمارى تنباكو، با فتوايى كام استعمار انگليس را تلخ كرد و ميرزا محمدتقى شيرازى (بزرگ مرجعى ديگر از آل شيرازى بزرگ) و مرجع وقت به همراه ديگر مراجع، اسلحه بر دوش گرفته، انقلاب 1920 ميلادى را عليه اشغالگران انگليسى رهبرى كرد و آنان را از عراق بيرون راند.
مرجع راحل با قلم دشمن سوز و اسلحه زبان در برابر بعثى ها و پيش از آن كمونيست ها و ناسيوناليست ها كه عراق را عرصه قدرت نمايى خود كرده بودند ايستاد و دمى از انديشه رهايى امت اسلامى و حتى غير مسلمانان غافل نشد. وى مى خواست تاريخ اسلام را از پيرايه بپالايد و چهره پليد شخصيت هاى جعلى را به مردم بنماياند و چنين كرد.
تمام سخنان او دليلى روشن بر دغدغه اش براى اسلام و مسلمانان است، چه اين كه در هر گفتارى از علل درماندگى و گرفتارى مسلمانان و حتى جوامع بشر سخن مى گفت و راه درمان اين درد را پيش روى همگان مى گذاشت. او همه گرفتارى ها را نتيجه خداگريزى مردم مى دانست كه برداشتى به حق بود نه به گزاف كه خداى متعال در اين معنا مى فرمايد: «ظَهَرَ الْفَسَادُ فِى الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِى النَّاسِ لِيُذِيقَهُم بَعْضَ الَّذِى عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ»(7)؛ «به سبب آنچه دست هاى مردم فراهم آورده، فساد در خشكى و دريا نمودار شده است تا [سزاى] بعضى از آنچه را كه كرده اند به آنان بچشاند، باشد كه باز گردند».
آن بزرگوار مردم را حاكم بر سرنوشت و تعيين كننده آن مى دانست و در گفتارهايش، هماره اين مطلب را به همگان يادآورى كرده، آنان را به بازساختن جامعه شان بر اساس آموزه هاى دينى و اخلاقى فرا مى خواند و اين فرايند را عامل كوتاه كردن دست بيگانگان و ستمگران مى شمرد. ايشان با استناد به سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله سرورى و اقتدار مسلمانان را در گرو عمل به احكام اسلام و اتحاد و همدلى شان مى دانست. از نظر آن بزرگوار، پيدايش حكومت هاى خودكامه، مانند حاكمان بعثى در عراق ديكتاتورهايى چون آتاترك در تركيه و رضاشاه ومحمدرضاشاه پهلوى در ايران را نتيجه بى توجهى مردم نسبت به سرنوشت شان مى خواند. از نظر ايشان، دور شدن مسلمانان از قافله دانشيان و فرهيختگان و بى توجهى به دانش، آنان را اين گونه نيازمند و تحت سلطه اقتصادى و فرهنگى بيگانگان قرار داده است.
همدلى مسلمانان و توجه به نسل و پرورش صحيح جوانان بر اساس آموزه هاى قرآن، مهم ترين دغدغه ايشان بود. تأكيد مرجع راحل بر اقامه مجالس سوگوارى و مواليد خاندان عصمت و طهارت عليهم السلام، به ويژه حضرت سيدالشهداء عليه السلام در غالب گفتارهايش ملموس است، چرا كه ـ از نظر ايشان ـ اين مجالس سدى محكم در برابر نفوذ و شيطنت دشمنان اسلام و دژ نفوذ ناپذيرى است كه جوانان را از گزند دين ستيزان ايمن مى بخشد.
به يك سخن، گفتار او شاهراه را از بيراهه باز شناساند و حجت را بر همگان تمام مى كرد، آن سان كه شنونده را ياراى آن نبود كه بيراهه پويى خود را نتيجه نادانى بداند، زيرا او به زبان ساده مردم و مستندات ملموس سخن مى گفت.
او رخت بربست و به ديدار خداى بزرگ شتافت، اما انبوهى گفتار و نوشتار و رفتار از خود به يادگار گذارد تا جويندگان راه رهايى الگويى صحيح از آن اندوخته برگيرند، آن سان كه او از رسول خدا صلى الله عليه و آله الگو گرفت و به پيروى از حضرتش بر همگان دلسوزى مى كرد و سعادت آنان را مى خواست.
پس درود خدا بر او باد، روزى كه زاده شد و روزى كه به ديدار خدا شتافت و روزى كه زنده برانگيخته خواهد شد.
در پايان گروه ترجمه آثار آية اللّه العظمى شيرازى قدس سره بر خود لازم مى داند كه از تمام بزرگوارانى كه در تهيه و به انجام رساندن اين مجموعه همكارى داشته اند؛ خصوصا از آقايان: سيد يوسف مرتضوى و سيد حسين اسلامى و همچنين جناب آقاى شيخ محمدعلى آخوند سپاسگزارى نمايد.

گروه ترجمه آثار آية اللّه العظمى شيرازى


(1). ابراهيم (14)، آيه 4.
(2). انفال (8)، آيه 42.
(3). آل عمران (3)، آيه 159.
(4). طه (20)، آيه 43 و 44.
(5). فاطر (35)، آيه 28.
(6). كافى، ج 8، ص 162.
(7). روم (30)، آيه 41.