تشرّفات حضرت آيت الله العظمى شيرازى به محضر مقدس امام زمان عج الله تعالى فرجه شريف

اين مقاله درشماره 13 مجله خورشيد مکه ويژه نامه ماه رمضان 1424 درج شده است. شبکه خبری آيت الله العظمی شيرازی ضمن تقدير  و تشکر از مسؤل محترم آن مجله توجه شما را به اين مقاله جلب می کند .

بسم الله الرحمن الرحيم

ماه شوال المكرم، يادآور مصائب بزرگى براى شيعيان و آرامشى براى بزرگان وارسته اى است كه در اين ماه به ديدار معبود شتافتند و خود را در درياى بى كران رحمت واسعه و ما را در بيابان غم رها ساختند.

مرحوم آية الله العظمى "حاج آقا حسين بروجردى" – اعلى الله مقامه الشريف – در اين ماه و سيزدهمين روز آن به ديدار معبود شتافت و شيرازى بزرگ عصر ما نيز كأنّه طاقت برخاستن از سفره ضيافت الله ماه مبارك رمضان را نداشت و در آغاز ماه شوال 1422 مطابق با 1380 هجرى شمسى بر سفره ضيافت الله براى هميشه باقى ماند و عالم تشيع را به سوگ خود نشاند.

بزرگ مرجعى كه به بركت فرمان ملوكانه مولايش حضرت ولى عصر (أرواحنا فداه) بيش از هزار و سيصد كتاب ارزشمند نوشت و ده ها مؤسسه فرهنگى، مركز خيريه، مسجد و ... را تأسيس فرمود.

به همين مناسبت و به جهت بزرگداشت مقامات معنوى آن بزرگ مرد و بيان قسمتى از حالات اين منتظر عالى مقام، يادمان زير، تقديم منتظران قدوم محبوب مى گردد.

 

« آشنايى مختصر»

حضرت آية الله العظمى شيرازى – قدس الله نفسه الزكيه – از خاندان بلند و با عظمت شيرازى ها بود كه برجسته ترين آنها عبارتند از:

1.   حضرت آية الله العظمى ميرزا محمد حسن شيرازى - قدس سره الشريف - بزرگ مرجع عالم تشيع و رهبر جنبش تنباكو، ايشان، عموى جدّ بزرگوار پدر و جدّ مادر آية الله شيرازى مى باشند.

2.  دايى ايشان، حضرت آية الله العظمى ميرزا محمد تقى شيرازى، از مراجع بزرگ تقليد و رهبر انقلاب 1920 ميلادى عراق عليه استعمار انگلستان، كه منجر به خروج انگليسى ها از عراق گرديد، مى باشند.

3.  مرجع بزرگ عصر ما مرحوم آية الله العظمى سيد عبد الهادى شيرازى – اعلى الله مقامه الشريف – كه در نجف اشرف سكونت داشتند.

4.  مرحوم آية الله العظمى ميرزا مهدى شيرازى – اعلى الله مقامه الشريف – پدر بزرگوار ايشان و از مراجع تقليد شيعه و رهبر حوزه علميه كربلا، عالِم بزرگوارى كه تلاش فراوانى در جهت گسترش دين اسلام در نقاط مختلف جهان داشت.

5.  برادر شهيد ايشان، شهيد انقلاب اسلامى عراق، مرحوم آية الله سيد حسن شيرازى – قدس سره الشريف – مؤسس حوزه علميه زينبيه در سوريه كه عمرى را در راه احياء دين و حقيقت تشيع سپرى كرد و با تحمل زندان هاى مخوف حزب بعث عراق و شكنجه هاى سخت و سپس هجرت به لبنان و سوريه و احياء تشيع در آن سامان سرانجام به دست عوامل حزب بعث در بيروت شربت شهادت نوشيد.

6.  برادر گرامى ايشان حضرت آية الله سيد صادق شيرازى – مد ظله العالى – كه هم اكنون به جاى برادر بزرگوارشان، مرجع رسيدگى به امور مى باشند.

مرحوم آية الله العظمى حاج سيد محمد شيرازى – قدس سره الشريف – در دامان چنين پدرى و در ميراث تربيتى چنين خاندانى پرورش يافت و خداوند متعال او را به جانشينى جدّ بزرگوارش، رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) كه در اخلاق و آداب زندگى و علم و تقوا، توانسته بود انعكاسى از نور رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) باشد، قرار داده بود. حقيقتاً او "محمد" و پسنديده بود و تا آخر عمر شريفش محمد ماند. در وصف او نوشته اند:

«او پيشواى توده هاى مردم بود و بر قلب ها سلطنت مى كرد، بى تاج و تخت و مهر و اقليم. اقليم و كشورش پهنه دل هاى خداجويى بود كه كوى و برزن را در پى يافتن مردان الهى  مى گشتند، قدرت و شوكتش در گرو راستى و صداقت و ساده زيستى اش بود، احكام    حكومتى اش در يك جمله خلاصه و تكرار مى شد: "تساوى انسان ها و بندگى در مقابل خدا"».

نشست و برخاست با ايشان، حتى براى مدت كوتاهى، آن چنان در روحيه شخص تأثير مى گذاشت كه خاطره زيباى آن براى هميشه در ذهن او باقى مى ماند. اخلاق پيامبر گونه و سيرت على مانندش درس تواضع به همگان مى آموخت.

مخالفانش در وصف او مى گفتند: «نبايد به ديدارش رفت چرا كه خُلق و خويش انسان را مسحور مى كند(1)

با تمام اشتغالات علمى و نوشتن بيش از هزار جلد كتاب و رسيدگى به امور مراجعين و كارهاى فراوانى كه يك مرجع بزرگ چون او كه در نقاط مختلف دنيا مقلدين فراوانى داشت، در عين حال در منزل به كمك خانواده مى شتافت و نمى گذاشت به خاطر او آنها به سختى و مشقت بيفتند و هر گاه يكى از فرزندانش – هر چند در سنين اندك – دچار بيمارى مى شد، او مانند پدر بزرگوارش، مرحوم آية الله العظمى ميرزا مهدى شيرازى، خود شخصاً به پرستارى از آنها مى پرداخت و با سخنان شيرين به آنها روحيه مى داد(2).

او مى فرمود: «هر گاه كسى به در خانه آمد و كارى داشت، هر چند كه خواب بودم بيدارم كنيد، نگران خواب من نباشيد! بعد از مرگ براى خوابيدن وقت بسيار است(3)».

«قبض يك صد تومانى هم مى نويسم»

يكى از اطرافيانش نقل مى كند: روزى ديدم قبضى را به مبلغ يك هزار تومان براى يك كارگر ساده افغانى كه از مقلدانش بود مى نوشت، پس از رفتن او، به ايشان عرض كردم: اين مبلغ به قبض و مهر شما نياز ندارد و شما نبايد وقت گران بهاى خود را صرف اين كار كنيد، اما حضرت آية الله شيرازى فرمودند: گاهى براى يك دهم اين مبلغ يعنى صد تومان هم قبض و رسيد مى نويسم، گر چه بعضى مستضعف هستند اما به اندازه ديگران تلاش كرده اند و به اندازه ديگران مقيد به امور شرعى هستند، سپس آيه شريفه «والّذين لا يجدون إلاّ جهدهم(4)» (و آنان كه جز تلاشى كه كرده اند چيزى نمى يابند تقديم كنند) را تلاوت فرمود(5).

 

«بايد مؤدب بود»

يكى از طلاب اصفهانى نقل مى كند:

با عده اى از رفقاى طلبه عازم سفر به قم شديم. تمام راه سفر را به شوخى و خنده گذرانديم. شب را نيز در قم به استراحت پرداختيم، البته با شوخى و خنده كه خنده هاى ما از حدّ معمول گذشت و به حدّ قهقه رسيد.

صبح خدمت حضرت آية الله العظمى شيرازى رسيديم. ايشان ما را به اخلاق، تقوا، خدمت به مردم و تقويت زبان و قلم براى ترويج فرهنگ اهل بيت (عليهم السلام) سفارش نمودند. آن گاه چند ثانيه اى تأمل نمودند (كه متوجه شديم قصد بيان مطلب مهمى را دارند) و بعد فرمودند: در مشهد شخصى بود به نام شيخ حسن على نخودكى كه از تاريخ فوت خود خبر دادند. همه جمع شدند. علما نيز حاضر شدند و ديدند ايشان در حال احتضار، سخت جان مى دهد، يكى از علما با تعجب پرسيد: شما ديگر چرا چنين جان مى دهيد؟

ايشان گفته بودند: «الآن ملائك اينجا حاضرند و من، همين مطلب را از آنان پرسيدم در جواب گفتند: شما در حريم مشهد الرضا (عليه السلام) دو مرتبه بلند خنديده ايد كه اين رفتار از شما سزاوار نبوده است.

وقتى معظم له اين حكايت را نقل كردند همه ما به ياد خنده هاى در بين راه و شب گذشته خود افتاديم و بسيار شرمنده شديم.

هنگام مرخص شدن، اين سؤال در ذهن همه ما نقش بسته بود كه چگونه شد ايشان در بين فرمايشات خود حكايت شيخ حسن على را نقل كردند، در حالى كه اين حكايت ربطى به صحبت هاى ديگر ايشان نداشت(6).

 

«مبارزات»

حجة الاسلام شيخ جمال وكيل (دام عزه) دبير كل حركت وفاق اسلامى در عراق مى گويد: سابقه مبارزه اى ايشان با صهيونيزم و نيز حمايت همه جانبه از مردم مظلوم فلسطين به بيش از چهل سال قبل باز مى گردد ايشان نخستين مرجعى بود كه در كربلا مبادرت به ايجاد بازار مشترك نمود كه درآمد آن به كمك به مردم فلسطين اختصاص مى يافت(8).

آن بزرگوار ده ها حركت جهادى و آزادى خواهانه را عليه حزب بعث و نظام هاى فاسد حاكم بر عراق و نيز صهيونيزم بين الملل و استكبار جهانى پايه گذارى كرد و حزب بعث عراق او را غياباً به اعدام محكوم و حكم مذكور را در روزنامه الثوره به چاپ رساند و لذا ايشان مجبور به ترك عراق و اقامت هشت ساله در كويت و سپس هجرت به ايران شد.

 

«آرامش روح»

حجت الاسلام حاج شيخ حامد نواب (دامت توفيقاته) داماد معظم آيت الله حاج سيد رضا شيرازى (دامت بركاته) فرزند ارشد مرحوم شيرازى (قدس سره الشريف) نقل مىكند:

شنيدم هنگامى كه مرحوم آقا در كويت تشريف داشتند، خبر غارت منزل و تمام وسايل آيت الله العظمى شيرازى توسط حكومت بعث عراق، به كويت رسيد.

نوعى تحير در ميان دوستان آقا به وجود آمد كه چگونه اين خبر را به آقاى شيرازى برسانند.

تصميم گرفته شد خطيب حسينى آيت الله حاج سيد مرتضى قزوينى (دامت بركاته) با مقدماتى موضوع را به استحضار آقا برساند.

وقتى ايشان خدمت آقا مىرسند مىگويند: حكومت بعث همواره، كارش قتل و زندان است و از اين قبيل صحبت ها مىكنند، تا زمينه را براى بيان خبر مورد نظر آماده كنند.

آقا به او مىفرمايند: آقا سيد مرتضى چه مىخواهى بگويى؟

شايد مىخواهى بگويى حزب بعث خانه و مايملك ما را در عراق مصادره كرده؟ ايشان مىگويند شما مىدانستيد؟!

آقا با خون سردى مىفرمايد: آقا سيد مرتضى! اگر تمام سرزمين عراق در ملك من باشد و يك شبه حزب بعث همه را مصادر كند پيش من به اندازه يك حبه قند ارزش ندارد و اگر هر شب، مثلاً ساعت 10 مىخوابيدم، شبى كه چنين خبرى به من برسد حتى پنج دقيقه هم به اين علت خوابم به تأخير نمىافتد(9).

حضرت آية الله سيد صادق شيرازى دامت بركاته:

مرحوم اخوى به يك مناسبتى درباره قضيه تشرفى كه در مسجد سهله بر ايشان حاصل شده بود نقل فرمودند كه: «حضرت ولى عصر (عليه السلام) به من امر فرمودند كه بنويس، تأليف كن».

او پس از فرمان ملوكانه مولايش حضرت ولى عصر (عليه السلام) در مسجد سهله كه فرمود: "بنويس" بيش از هزار و سيصد كتاب نوشت كه تنها يك عنوان از اين كتاب ها كه دائرة المعارف فقهى اوست بالغ بر يكصد و پنجاه جلد است و او آن قدر نوشت تا انگشتان دستش از كار افتاد و در اواخر عمر بوسيله ضبط صوت مطالب ضبط و سپس از نوار پياده مى شد.

 

« تشرفات»

حضرت آية الله العظمى سيد محمد شيرازى – اعلى الله مقامه الشريف – تشرفاتى مكتوم و ناگفته به محضر مقدس حضرت ولى الله الاعظم (عجل الله تعالى فرجه الشريف) داشته اند كه سه إلى چهار موارد از آن ها را برادر مكرم ايشان حضرت آية الله حاج سيد صادق شيرازى – دامت بركاته – در يك سخنرانى در جمع بستگان و نزديكان اظهار مى دارند. ايشان فرموده اند: اجمالاً ايشان سه بار خدمت حضرت بقية الله (أرواحنا فداه) رسيده اند كه فرمودند نمى خواهند مطلب گفته شود، البته شايد بيش از اين سه مورد هم بوده باشد، اما سه بارش را من مى دانم.

مرتبه اول، سالى بود كه قبل از ازدواجشان، چهل شب چهارشنبه، مسجد سهله مى رفتند و خيلى هم به سختى اين كار را انجام مى دادند، يك بار چشم درد عجيبى گرفته بودند كه در عمرشان سابقه نداشت، زمستان سردى هم بود و ماشين هم گير نمى آمد و بعد هم هر كس از ايشان پرسيد قضيه چه بود، چيزى نگفتند و فقط وقتى بعضى خيلى فشار آوردند، ايشان فرمودند به آقا (پدر مرحومشان آية الله العظمى ميرزا مهدى شيرازى – قدس سره الشريف -) گفته ام و به ديگرى هم بنا ندارم بگويم.

آنها آمدند به مرحوم آقا فشار آوردند و ايشان هم به چند نفرى گفتند و فرمودند: آن چيزى كه آقا محمد مى خواسته به دست آورده و ديده است؛ بيش از اين هم چيزى نگفتند.

من هم از اين قضيه اطلاع نداشتم، بعد از فوت مرحوم پدرم، مرحوم اخوى به يك مناسبتى نقل فرمودند:

«حضرت ولى عصر (عجل الله تعالى فرجه الشريف) به من امر فرمودند كه بنويس، تأليف كن».

در آن وقت ايشان شبانه روز 24 ساعت درس و تدريس و مباحثه داشتند. يك دفعه همه را قطع كردند – كه حوزه كربلا يك شكستى در اين جهت خورد – و مشغول نوشتن شدند.

«ما پشتيبان شما هستيم»

مرتبه دوم در سرداب مطهر سامرا بود. يك مدتى حرم مطهر سامرا غريب شد و شيعيان كمتر به زيارت مى رفتند چون مشكل بود؛

مرحوم برادرم – خدا رحمتشان كند – ماه رمضان يك برنامه راه انداختند و تشويق كردند كه بعد از نماز ظهر و عصر كه روزه ها باطل نشود، يك روز كه با اين ماشين ها به سامرا رفته بوديم، من در خدمت مرحوم برادرم رفتيم سرداب مطهر حضرت (صلوات الله وسلامه عليه)، چرا كه درب سرداب را مى بستند اما حرم تا صبح باز بود.

آن موقع نماز مغرب را مرحوم برادرم، در صحن حضرت هادى (عليه السلام) اقامه مى كردند و بعد از افطار بر مى گشتند، موقع غروب كه به سرداب رفته بوديم، شايد دو سه نفرى بيشتر در آن جا نبودند و همه براى اقامه نماز رفته بودند و مرحوم برادرم هم فرمودند شما برويد، من مى آيم.

من احتمال دادم مسأله اى در كار باشد، لذا بالا آمدم و منتظر شدم چند دقيقه بعد ايشان از سرداب بالا آمدند، حالشان خيلى متغير و غير طبيعى بود و موقع نماز هم صداى ايشان، صداى معمولى و صاف نبود، با اين كه در بقيه اوقات حتى تا آخر عمر صداى ايشان صاف بود اما آن شب صدايشان طور ديگرى بود.

به ايشان گفتند چيزى شده؟ كسالتى داريد؟ فرمودند: نه، من هم پرسيدم چيزى شده؟ فرمودند: نه (آن موقع، زمانى بود كه بعثى ها قصد جان ما را كرده بودند و همه ما به اعدام تهديد شده بوديم، عده اى را گرفته و در حبس بودند و خلاصه هر لحظه، ممكن بود عليه ما كارى كنند).

ما در چنين وضعيتى به سر مى برديم. بعدها ايشان به مناسبتى قضيه آن شب را ذكر فرمودند كه حضرت مهدى (أرواحنا فداه) فرمودند: شما كار خودتان را بكنيد، ما هم پشتيبان شما هستيم و بلايى سرتان نمى آيد.

مرتبه سوم، كنار درياى كويت بود كه مرحوم برادرم شب ها مى رفتند كنار دريا قدم      مى زدند، نيم ساعت، گاهى دو ساعت و بعضى اشخاص هم كه آن جا حضور داشتند در خدمتشان    مى رفتند، هم راه مى رفتند، هم صحبت مى كردند.

ايشان فرمودند: وقتى كنار دريا قدم مى زديم و جوانى كنار من بود، يك دفعه ديدم حضرت ولى عصر (أرواحنا فداه) اين طرفم تشريف دارند و دارند فرمايشى مى فرمايند و ديدم آن جوان هم متوجه نيست و همين طور صحبت مى كند.

حضرت فرمودند: كارهايتان را، همين كارهايى كه مى كنيد ادامه بدهيد، هيچ طورى نمى شود. (در آن موقع حسودان و مخالفين پشت سر ايشان خيلى حرف مى زدند). 

 

«هميشه به فكر شما بوده و خواهيم بود»

قضيه ديگرى كه همه مى دانند، اين بود كه فرمودند: در قضيه اى (مشكلى كه متوجه ايشان شده بود) يك شب خيلى بر من سخت گذشت، به حضرت عرض كردم: آقا بنا نبود كه اين طور شود، ايشان فرمودند: يك دفعه ديدم حضرت از كنارم رد شدند و فرمودند: «ما به فكر شما بوده وهستيم وخواهيم بود».(پايان سخنان حضرت آية الله العظمى سيد صادق شيرازى دامت بركاته).

 

«از آن بسته خيلى مراقبت كنيد»

يكى از افراد مورد وثوق بيت معظم له نقل مى كند:

من بعضى از شب هاى چهارشنبه به خدمت آقا مشرف مى شدم، يك شب فردى را كه از شهرستان خودمان بود، در آن جا ديدم و ايشان مرا شناخت و از من آدرس گرفت.

پس از چند ماهى، من مجدداً آمدم خدمت آقا مشرف شدم و به خاطر بعضى از مشكلات تصميم داشتم فعلاً خدمتشان نروم، اما سه شب بعد در عالَم خواب (به جان آن عزيزى كه حضرت    آية الله شيرازى افتخار خدمت به او را دارد) به من فرمودند: برو و آن جا را ترك مكن.

پس از آن قضيه، ديگر همه هفته مشرف مى شدم و يك خاطره جالب اين است كه در همان ايام، همان شخص كه يك شب من در خدمت آقا او را ديده بودم، طبق آدرسى كه به او داده بودم به منزل ما آمد و گفت: «شما هنوز شب هاى چهارشنبه به مسجد جمكران مى رويد؟».

عرض كردم: «بلى» گفت: «هنوز هم به محضر آية الله العظمى شيرازى مى رسيد؟»

گفتم: «بلى» گفت: «زحمتى دارم آيا شما قبول مىكنى؟»

گفتم: «افتخار است» گفت: «روز سه شنبه ساعت يك بعد از ظهر خدمت مى رسم» و خداحافظى كرد و رفت.

روز سه شنبه آمد و يك بسته كوچك به من داد و فرمود: اين را خدمت آقا بدهيد. همين كه آن را در جيب بغلم قرار دادم فرمود: خيلى مواظب آن باشيد و رفت سوار ماشين شد.

همين كه آمد حركت كند باز به من گفت: حاج آقا خيلى از اين بسته مراقبت شود و رفت آخر كوچه دور بزند و همين كه برگشت از جلوى من رد شود، براى بار سوم گفت: «از آن بسته خيلى مراقبت كنيد». من وقتى خدمت آن مرجع بزرگ رسيدم و خواستند آن بسته را باز كنند، چون برچسب رويش بود نتوانستند باز كنند؛ من باز كردم ديدم داخل آن 2 بسته صدتايى     چك هاى مسافرتى پانصد هزار تومانى قرار دارد.

ايشان يكى را برداشتند و صفرهاى آن را شمردند متوجه شدند كه شش صفر دارد و همه دويست برگه همين طور است كه جمع آن صد ميليون تومان مى شود.

يك مرتبه ديدم اشك از چشمانشان سرازير شد، رنگ چهره شان تغيير كرد و آن قدر اشك ريختند كه محاسن و لباس هاى مباركشان تر شد، حالتى پيدا كردند كه من خيلى ترسيدم و نگران حالشان شدم.

زير لب سخن مى گفتند، خوب گوش دادم متوجه شدم كه با آقا صحبت مى كنند و از آقا صاحب الزمان (عليه السلام) تشكر مى كنند و عرضه مى دارند: «آقا ازت ممنونم، آبرويم را حفظ كردى».

بعد از ساعتى كه به حال طبيعى برگشتند، فرمودند: دو سه شب و روز است كه خدمت آقا عرض مى كنم، آقا جان شهريه داخل و خارج، زمين مانده است، برسانيد و آبروى مرا حفظ فرماييد، حالا مشاهده مى كنيد كه از ناحيه آقا و مولايم رسيده و نگذاشتند در اين وضعيت بمانم.

 

«عصر غيبت پذيرش اين خوبان را ندارد»

چراغ هاى هدايت از سوى پروردگار براى افراد بشر در همه زمان ها روشن و استوار بوده و خواهد بود اما تاريخ نشان داده است، پذيرش خوبى از اين چراغ هاى هدايت و انسانيت صورت نگرفته و آنها بسان گنج هاى دست نخورده به ديار باقى شتافتند.

مرحوم آية الله العظمى شيرازى (قدس سره الشريف) نيز چنين بود و عصر غيبت او را نشناخت و قدر او را ندانست؛ جناب حجة الاسلام والمسلمين حاج سيد باقر فالى – دامت بركاته – داماد معظم له نقل مى كند:

روزى مرجع عالى قدر و فقيه اهل بيت (عليهم السلام) حضرت آية الله العظمى "سيد شهاب الدين مرعشى نجفى – قدس سره الشريف –" براى ديدن آية الله العظمى شيرازى – اعلى الله مقامه – به منزل ايشان آمده بودند، هنگامى كه از اتاق ملاقات خارج شدند، ديدم اشك در چشمان مرحوم آية الله العظمى مرعشى نجفى حلقه زده است. حجب و حيا مانع از آن شد كه علت را جويا شوم، اما خود ايشان خطاب به من فرمودند: « مى دانيد چرا گريه مى كنم؟»  عرض كردم: « نه»

فرمودند: « تأسف من براى اين است كه شيعيان و مسلمانان، دويست سال ديگر مى فهمند كه حاج آقا محمد چه مى گويند و متأسفانه ما بعد از مرگ بزرگان آنان را مى شناسيم(10)».

 

«آمدم تا دلم باز شود»

هم چنين حجة الاسلام حاج شيخ محمد على آخوند – دامت بركاته – نقل مى كند: روزى با چند نفر از رفقا، به زيارت حضرت آية الله العظمى شيرازى – قدس سره الشريف – رفتيم بعد از چند دقيقه اى كه خدمتشان بوديم، به ايشان خبر دادند كه حضرت آية الله العظمى مرعشى – قدس سره الشريف – به ديدن شما آمده اند.

حضرت آية الله شيرازى به استقبال ايشان رفته و گفتند: «آقا چرا شما زحمت كشيديد؟ من خودم به ديدن شما مى آمدم».

حضرت آية الله العظمى مرعشى نجفى – قدس سره الشريف – گفتند: «دلم گرفته بود، به ديدن شما آمدم تا دلم باز شود(11)».

 

« رحلت»

سرانجام عالِمى مجاهد، فقيهى وارسته، پدرى دلسوز براى شيعه امينى با اخلاص براى مولايش حضرت ولى عصر (أرواحنا فداه) در آغاز ماه شوال المكرم سال 1422 مطابق با آذر ماه يك هزار و سيصد و هشتاد هجرى شمسى در حالى كه دو ساعت بعد از نيمه شب قلم به دست گرفته و مشغول نوشتن كتابى در وصف بانوى دو عالَم حضرت فاطمه زهرا – عليها السلام – بود، درست پس از پايان مقدمه كتاب، سر در دامن پر مهر مادر مظلومه اش فاطمه زهرا – عليها السلام – گذاشت و چشم از دنياى تيره عصر غيبت بست تا شاهد حضور در كنار اجداد طاهرينش و استفاده از محضر مبارك آنان باشد.

مزار آن مرحوم در حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه – عليها السلام – و در مسير عبور زائران آن بانوى مخدره و در كنار مرقد برادر شهيدش آية الله سيد حسن شيرازى قرار دارد.

روحش شاد و يادش گرامى باد.